تبليغاتX
کوچه بن بست
کوچه بن بست

 

انگار مدتیست که احساس میکنم

خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام

احساس میکنم که کمی دیر است

دیگر نمی توانم هر وقت که خواستم در بیست سالگی متولد بشوم

انگار

فرصت یرای حادثه از دست رفته است

از ما گذشته است که کاری کنیم

کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است

اما . . .

اما اگر گریسته باشی . . .

آه . . .

مردن چقدر حوصله میخواهد

بی آنکه در سراسر عمرت

یک روز

یک نفس

بی حس مرگ زیسته باشی!!!

انگار این سالها که میگذرد چندان که لازم است دیوانه نیستم

احساس میکنم که پس از مرگ

عاقبت

یک روز

دیوانه میشم !

شاید برای حادثه باید کی عجیب تر از این باشم

با این همه تفاوت

احساس یکنم که کمی بی تفاوتی بد نیست!

حس میکنم که انگار نامم کمی کج است

و نام خوانوادگیم نیز

از این هوای سربی خسته است!

اضای تازه ی من دیگر امضای روزهای دبستان نیست!

ای کاش آن نام را دوباره پیدا کنم

ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم . . .

آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد

و لابلای خاطره ها گم شد !

آنجا که یک کودک غریبه

با چشمهای کودکی من نشته است!

از دور لبخند او چقدر شبیه من است . . .

آه . . .

ای شباهت دور!

ای چشمهای مغرور!

این روزها که جرات دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم !

بگذار دست کم

گاهی تو را به خواب ببینم!

بگذار در خیال تو باشم!

بگذار . . .

بگذریم . . .

این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگ است!!!

                             قیصر امین پور


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه نهم دی 1388 :: 14:1 :: توسط : دومان

 

در تمام شب چراغی نیست

در تمام دشت

نیست یک فریاد....

 ای خداوندان ظلمت شاد!

از بهشت گندتان،ما را

جاودانه بی نصیبی باد!

باد تا فانوس شیطان را برآویزم

در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آئین

 باد تا شب های افسون مایه تان را،من

به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین

 شاملو 

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه هفتم دی 1388 :: 14:56 :: توسط : دومان

 

حالا که می روی آهسته تر برو............

                                هر قدمت دور،نفسم تنگ تر

بگذار چشم آهسته آهسته ندیدنت را

                                     بیاموزد.......

 


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه سوم دی 1388 :: 12:39 :: توسط : دومان

هر دوی ما آزادیم

اگر آزادی رنج کشیدن باشد

 

تو یک کبوتر چاهی بی آشیانه

من یک قناری در قفس

تو پیچیده  میان شاخه ها

 دلت را به دست باد داده ای

من دلم را میان میله های قفس  جا گذاشته ام  

 

 

پس  عشق،جستوجو کردن بود

پس  عشق،انتظار کشیدن بود

مثل پیدا و گم کردن یک اسباب بازی قدیمی

 

دروغ بود همش، دروغ

دروغ بود همش، دروغ

 

چیزی به نام عشق بود

دیگر چیزی به نام عشق نیست

 

روزها رنج کشیدم

بی صدا، رنج کشیدم

تو این مهمونی کوتاه

تواین پریشونی زندگی

با دل بستن به رنجها

چندین هزار سال زندگی کردم

اگر آزادی در رنج کشیدن است

هر دوی ما آزادیم

 

نگاههایم باقی رنجهایم است

ابرهای غروب آفتاب

زبانه های آتش چشمان من است

دروغ بود همش، دروغ

دروغ بود همش، دروغ

 رها کردن و رفتن

به دنیایی دگر


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 :: 13:2 :: توسط : دومان

 

تو نیستی…چه باک!

 که تصویر تو در اوج آسمان همچنان خوش نشسته...

تو نیستی… اما یاد داشت هایت در دفترم هنوز پاک نگشته!

خواهش قدمهایم برای همراهیت ، همه روز به راهی که می آمدی

و مراقبت نگاهم به هنگامه ای که می رفتی

 بی توجهی رسم همیشگی دیدگان تو بود!

 آیا تو هستی و روزها اینگونه غریبانه در گذرند؟!

آیا تو هستی وجانم از  تنهایی اینگونه در آتش است؟!

با نگاهی که به روزهای مالامال از حضور تو می اندازم

آیا براستی گمان کرده ای که این جدایی دروغین توان ویرانیم را خواهد داشت ؟!

 


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 :: 12:54 :: توسط : دومان


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه شانزدهم آذر 1388 :: 0:21 :: توسط : دومان


هر روز
به مردن فكر مي‌كنم.
به مريضي، قحطي،
خشونت، تروريسم، جنگ
به آخرالزمان
و همين
كمك مي‌كند به هيچي فكر نكنم

راجر مگاف



ارسال شده در تاریخ : یکشنبه یکم آذر 1388 :: 16:1 :: توسط : دومان

 

 

صداي خنده ها ي پيچيده در گوشهايم هنوز زنگ مرگ دارد. با همان منگوله مضحك. ما بسته اين اسناديم.

 آويزان و گاه حس مي كني جهان وارونه مي شود و معلق اگر نگنجيم در اين چهارچوب كذايي! عمر مي آيد

 و لحظه لحظه آب مي شود مقابل چشممان بي آنكه درنگ لحظه ها را بسنجيم به ترازوي آتشين. رنگ

خاكستري ما رنگ درد گنگي است. تو حس مي كني عمر است عمر تو عمر ما! خيال باطل بودن، روي جاده

 ها قدم زدن و قدم زدن تا كجا؟ كدام ما به قربانگاه مي رسيم ؟ كداميك از ما ؟ بگو!

"اون روز روز تولدم بود"

 

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه یکم آذر 1388 :: 15:52 :: توسط : دومان

من از او گریزانم

او همچو سایه به دنبال من

من دور می ریزم سیب های سبز و پوسیده را

او می کارد تک تک آن ها را در وجود خاکستری ام

من خودم را در آیینه گم می کنم

او آیینه ای می شود در مقابل من

آه چه زود پیر شده اند کودکان در هوای مسلول کوچه ها

گویی زمان فرصت ماندن و خواستن را از آنها سلب کرده

آری این زمان است که روح یخی مرا در انزوای لحظه ها آب می کند


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه یکم آذر 1388 :: 15:41 :: توسط : دومان


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ششم آبان 1388 :: 12:20 :: توسط : دومان
درباره وبلاگ
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بی درد,ندانی که چه دردیست...


یادداشت های دلتنگی هایم برای هیچ...